سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

یک گردش نیمروزی

امروز عصری با مامی و من رفتیم نمایشگاه فرش دستباف و تونل خوراکی و کلی خوش بهمون گذشت.کلی تست خوراکی دادن بهت و کلی فرشای قشنگ دیدی کلی هم تو کاخ نیاورون چرخیدیم و گردش کردیم اینم عکسای یک روز قشنگ :)       4   ال   ...
10 اسفند 1391

9 ماهگیت

مامان قشنگم امروز 9 ماه و 9 روزته, چون عکسای روزی که 9 ماهه شدی رو الان می تونم بزارم برات الان نوشتم. روزی که 9 ماهت تموم شد من از شیرینی فروشی جم که نزدیک ادارمه برات یک کیک کوچولو و خوشمزه گرفتم و با بابایی اومدیم پیش شما و با باباشی و مامی برات 9 ماهگیتو جشن گرفتیم .  قربونت برم که روز به روز بزرگ تر و قشنگ تر می شی آقا پسر گلم 10 ماهگیت انشاالله با شب عید یکی میشه گلم       راستی این لباس خوشگل رو مامای برات بافته که خیلی نرم و گرمه دستش درد نکنه :*   گلم ا میدوارم که همیشه سلامت باشی و شاد                         ...
10 اسفند 1391

اوبــونتــو

  پژوهشگری مردم شناس(آنتروپولوژیست) در آفریقا، به گروهی از کودکان بومی یک مسابقه پیشنهاد داد. او سبدی میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد، میوه‌های خوش مزه مال او می‌شود. هنگامی که فرمان دویدن داد و مسابقه آغاز شد، بچه‌ها دستان هم را گرفتند و همگی با هم دویدند و با هم به کنار درخت رسیدند و شاد و خندان دور آن سبد میوه نشستند! پژوهش گر از آن ها پرسید که چرا هنگامی که یک نفر از شما به تنهایی می توانست همه ی آن میوه ها را داشته باشد، همگی تان با هم رفتید و از هم جلو نزدید؟ آن ها در پاسخ گفتند: اوبــونتــو یعنی" چگونه یکی از ما می تواند خوشحال باشد، در حالی که دیگران ناراحت‌اند؟ ....
9 اسفند 1391

کارایی که تازگی ها می کنی

گل پسرم که زود به زود بزرگ و بزرگ تر می شی. تازگی ها یاد گرفتی بای بای می کنی دستمونو می گیری و راه می ری تند تند و خودت جهتتو انتخاب می کنی بابا و مامان و صدا می کنی و بعضی وقتی که حرف می زنیم به زبون خودت حرف می زنی. دیروز 3 اسفند ماه 91 بود و با بابایی شما رو بردیم نمایشگاهی که برای کودکان بود و کلی برات خرید کردیم کل وقتی که اونجا بودیم خوشحال بودی و سرت کلی گرم بود از اونجا برات یک تاتی رو گرفتیم و شما قشنگ باهاش راه می ری . یاد گرفتی راه می ری تا دم کشوی لباس یا کابینت آشپذخونه اونجا می شینی در کشو رو باز می کنی و هر چی لباس توشه می ریزی بیرون:) یاد گرفتی در پشت پیانو خرگوشی رو باز می کنی و همه باطریهاشو در می یاری :) دور خونه باید رات...
4 اسفند 1391

سام و دوستاش

روز 4 شنبه ٢ اسفند 1391 من و شما و مامی رفتیم خونه یکی از دوستان آفریقایی من که اسمشون سواد جونه و یک نی نی ناز به نام ماریا داره :) ماریا سام   روز پنجشنبه 19 بهمن 1391 به اولین مهمونی بچه ها که جشن دندونی علی کوچولو پسر نسترن جون بود دعوت شدی که احسان و آرمان پسرای زینب جون دوست مامان هم بودن علی (داخل روروئک) سام سام در حال بوس کردن دوستش احسان:) جشن دندونیتم که چند تا از دوستات اومده بودن  علی دریا سام سام شیدا دریا سام دریا ...
4 اسفند 1391

اولین پیاده روی کوهی من و شما و بابایی

یک هفته پیش جمعه(20 بهمن 1391) من و بابایی تصمیم گرفتیم بعد از مدت ها بریم پیاده روی کوهیی.... و شما هم که عضو جدید گروه کوهنوردیمون شدی با خودمون بردیم . ما رفتیم به سمت آبشار کبوتر خان. البته زیاد نرفتیم و به خود آبشار هم نرسیدیم ولی همین شروعش بود:))) همه جا پر از برف بود و خلاصه کلی با حال بود فقط من می ترسیدم بسوزی یا سردت بشه . حالا باید از دفعه بعد برات ضدآفتاب بزنم عزیز دلم بووووووس به کوهنورد کوچولوی گروه ...
27 بهمن 1391

روز عشق مبارک

دیروز روز عشق بود و یک سال از اینکه برای شما اسم انتخاب کردیم وقتی تو دلم بودی گذشت. وای که چقدر دوست داشتم اون موقع ببینم چه شکلی هستی اسمت بهت میاد وای خدا یا شکرت که سام و بهم دادی عاشقتم و عاشق سام و بابایی.... خدایا مواظبمون باش و همیشه عاشق نگهمون دار چون عشق بزرگ ترین نعمتی هست که بهمون می دی ... پسر گلم امیدوارم که همیشه خوب باشی و خداوند دوست داشته باشه و نعمت عاشق شدن رو بهت بده , چون به نظر من یکی از بهترین نعمتاش عشقه یا شایدم بهترین چیزی که خداوند به انسان داده:) ...
27 بهمن 1391

شیرین کاریها و بازی ها از هشت ماهگی تا هشت ماه و نیمگی

سام عزیزم قطار بازی رو کلی دوست داری و با قطارت کلی کیف می کنی عاشق خورد کردن کاغذ دستمال کاغذی و روزنامه ای اما باید دقت کنیم چون یه دفعه می کنی تو دهنت:)) از خودت صداهای بامزه در مییاری و عاشق اینی که دستاتو بگیریم اون وقت به حالت دو می ری عاشق اینی که شبا ÷یش ما بخوابی :) بالاسری تختت و تخت ÷ارکتو دوست داری و همش می خوای بکنیشون:) دوست داری غذاتو خودت با دست خودت بخوری و از اینکه خودت در جایی یا چیزی رو باز کنی و از توش چیزی برداری خوشت می یاد اصلا دوست نداری تنها باشی و دوست داری همیشه کسی کنارت باشه و ببینیش هنوزم عاشق شیر خوردنی جای تعویضته که کلی دوسش داری و عروسکای بالاسرشو می کشی و می کنی تو دهنت می...
15 بهمن 1391

جشن سده و عیدت مبارک پسر گلم:)

راستی مامان جون خاله منصوره مامان کمیل برای شب یلدای سال دیگت یک لباس خوشگل هندونه ای گرفته که حتما اون موقع تنت می کنم. مرسییییی مامان کمیل مهربون:* روز سه شنبه گذشته جشن سده بود که یک جشن باستانی برای ایرانیان هست. اما الان فقط زردشتیان ایرانی این جشن و برگزار می کنند من بارها توسط دوست مهربونم (ترانه جون) به این جشن رفتم و خیلی دوست دارم که شما هم بتونی این جشن و از نزدیک ببینی پسر گلم :) امسال این جشن با سالگرد عقد قمری من و بابایی یکی شد و من و بابایی هم شبش یک جشن کوچولو گرفتیم اخه ما سال 16 فروردین 1386 که روز تولد پیامبر بود عقد کردیم و امسال 10 بهمن روز عید بودش :) بابایی و من برات یک وان خوشگل کادو گرفتیم که توش حسابی آب ...
15 بهمن 1391

بابو بابا بابا ماما

امروز صبح بود که بابایی داشت لباساتو برات درست می‌کرد و باهات بازی می‌کرد. وقتی رفت که چیزی بیاره شروع کردی که بایو بابا بابا بابا ماما خیلی بامزه بود و بابایی خیلی ذوق کرد که صداش کردی گل پسر قشنگم (امروز روز 9 بهمن ) و شما روز به روز کارای جدید و بامزه می‌کنی گل من بوووس بهت:) ...
9 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد